باور کنید من زنده هستم
من از تعهد شمشیر وقلب بیزارم. دلم درد است و بی تابم ، تمام شب نمی خوابم به لطف قرص خواب آور، دو سه ساعت نمی نالم به سان کیسه بوکسم ، به زیر مشت عابر ها به پای چوبه تحقیر ، بدی دیدم از آدم ها چنان گنجشکک خیسی ،که لرزش میگرفت از باد به حسم لرزشی دادند ز ارث این همه بیداد همان دشتم که بی باران ، دو دستم اوج تنهایی است سکوتم از رضایت نیست ، که حرفم اوج رسوایی است اگر فردا شدم بر خاک ، من افسوسی به دل دارم به آنکه عاشقش بودم ، نگفتم دوستت دا رم دگر چیزی نمانده دوست ، ببخشید اذیتت کردم که بغضم اذیتم می کرد ، برو ای جان همدردم دراين شهری که ما هستيم دل درداست وآهنگر دل درد و سکوت شهر صدای پتک بی رحمی اگر مردی تحمل کن به جانت نیش آتش را
نه از وقاحت تیغ برهنهی تهمت .
نه از شماتت نفرت.
که گاهوارهی من تلخ تلخ می نالید:
ـ بخواب فرزندم،
به پشت پلک تو دشنام قرن لالایی ست .
بهانه در رگ من شیهه می کشید :
ـ نخواب .
زمان بیداری ست.
هنوز بیدارم
طبيبت کوره آتش رفيقت پتک ويرانگر
همه خوابند و واویلا امید ما به گوش کر
وگر نه رهگذر باش و سکوتی کن همان بهتر


